تبليغاتX
بلغوریات
در این شماره می خوانید:

من نمی گم برید بخوانید


(لینک تصویر:http://i37.tinypic.com/2zpjuo8.jpg)
فایل دانلود با کیفیت عالی: http://www.sotooneazad.com/1387/06/high.rar
لینک کمکی: http://www.mediafire.com/download.php?rmdgdyriafr
فایل دانلود کیفیت متوسط: http://www.sotooneazad.com/1387/06/low.rar
لینک کمکی: http://www.mediafire.com/download.php?pmila5juj2p

اینم کار ما:

بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید (آخرین نامه یک دانشجوی خود کشی کرده):
سلام
نمی دانم این نامه را برای چه خری بنویسم. هیچ گاوی نیست که در این طویله مرا درک کند. روز و شب مثل سگ درس خواندم و خواندم، افتادم و افتادم. مثل شتر هر ترم مشروط شدم.
ریش بزی گذاشتم بلکه کسی مرا به عنوان یک دانشجو بپذیرد ولی حیف که قیافه ام مثل قورباغه بود و به عنوان جارو کش هم مرا قبول نمی کردند.
همیشه جزوه هایم را با 4 رنگ و خوشکل نوشتم، به عشق اینکه یک ماده خری بیاید از من جزوه قرض کند و تریپ لاو با هم برویم، ولی همیشه دخترها پیش بزغاله های کلاس می رفتند.
نصف شب ها همیشه خواب می دیدم که استادهایمان به شکل دسته ای گودزیلا به من حمله می کنند و دندانهایشان را قریچ قریچ برای من تیز می کنند. البته تو بیداری هم همچین فرقی با اون خوابا نداشتن. الهی منقرض بشن(دایناسورا رو می گم)
خوابگاه هم که باغ وحشی برای خودش بود. یکی مثل خرس می خوابید، یکی مثل میمون از در و دیوار و تخت بالا می رفت.یکی مثل گور خر همیشه شلوار و پیرهن راه راه می پوشید. یکی هم مثل گوریل هر چی تو اتاق بود می خورد.
نمی دونم من بین این همه جونور چی شدم. شاید مثل این ساندیس های چند میوه عصاره ای از همه جانور های موجود شدم.
حالا دیگه خسته شدم. رفتم تو خط خود کشی و این مایه ها بلکه از دست این باغ وحش گُنده نجات پیدا کنم.
بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید تا دست هیچ جانوری به من نرسد.
چاکر شما  دانشجوی 4 ترم مشروط

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط حمید |


عقده ها اگر خالی نشوند خودشان خالی می شوند.
حرف ها اگر گفته نشوند جایی باید تخلیه شوند.
دل ها اگر زخم شوند جایی باید التیام یابند.
سخن ها اگر گفته نشوند به تریبونی برای بیان احتیاج دارند تا بریزیند و گفته شوند.
.......
یادم می‌آید در زمان ‌هایی که بچه یا جوان یا نوجوان بودم هر کجا که به دستشویی عمومی پای می گذاشتم پر بود از افاضات و فضولات رهگذران عقده خالی نکرده و بیخ گلو گیر کرده.
گاهی دقایقی از وقت خود را صرف این عقده‌نامه مردم درد دیده می کردم تا عقده کنجکاوی خود را نیز ارضا کنم!
نوشته ها بر دو محور اصلی استوار بود:
1- شعار‌های رکیک سیاسی
2- حرف‌های رکیک جنس ی(بدلیل ترس از فیل تیر شدن به توصیه مقداد عزیز مجبوریم اینچنین بنویسیم!)
*     *      *      *      *       *      *
الان وقتی توی دستشویی ها میرم کمتر از این چیزا می بینم.
چون جاهای دیگه ای برا تخلیه این عقده ها به وجود اومده.
یکی از این جاها اینترنته.
خیلی از این سایتای «در مستراحی» که بری مضمونش همونه فقط شکلش تغییر کرده!


این عکس رو دوران دانشجوییم از مجتمع کلاسای دانشگاه صنعتی اصفهان گرفتم.

اینم یه جور عقده ی مختلط طلبیه


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:56 توسط حمید |

بوَد این ماه ماهِ توشـــــه کردن    به درگــاه الــــهی توبه کردن

به هنگام سحر توشه شکم را    به افطار از نخوردن توبه کردن

*                          *                               *

نوای ربــــــنــا آمـــد دوباره       شکم از بی غذایی پاره پاره

خداوندا  دقایق تند گردان       که افطاری کنیم از بهر چاره


فکر کنم شعر نگم بهتره!!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:23 توسط حمید |

 

 مدال چینی بُنجُل ... بیجینگ!
اعضای تیم ملی المپیک که از 55 نفر نرمشکار و تعداد نامشخصی خدم و حشم و توپ جمع کن و حوله بادزن و کهنه شور و خشتک بند زن و... تشکیل شده بودن مدتی پیش رفتن چین تا المپیک کنن.
گزارشگرای صدا و سیما هم یه حالی کردن و رفتن و اونجا حسابی سُکیدن. تازه پشت تلویزیون هم می‌نالن که اونجا خیلی به ما سخت می گذره. اینقدر گزارش از کوه بیستون می کَنیم که دستامون تاول زده!
قبل از اعزام به المپیک همه اعضای المپیکی یه جا جمع شدن و دست روی دست هم گذاشتن، البته خانما به علت مسائل اخلاقی دستشون رو روی سرشون گذاشتن و سرشون رو به طرف دستای هم پیمانان گرفتن که بگن ما هم آره!
خلاصه‌ی فحوای کلام مصادره از افواه عموم قطبای مجمع متحاصله این بود که:
«به علت ازدیاد اجناس بنجل چینی در کشور ایران و تمامی دنیا ما باید جهت حمایت از مردم مظلوم دنیا به خصوص کشورهای بدبخت و سیاه سوخته در این المپیک هیچ مدالی نگیریم. با توجه به اینکه شهر بیجینگ که فارسی آن بنجل می شود مرکز اجناس بنجل دنیاست، با این حرکت فریاد ما به همه دنیا خواهد رسید.»
حسین رضا زاده که دید اگه مدالش نیاد خیلی تابلو میشه گفت بابا با آبروی ما بازی نکنید من اصلا المپیک نمیام چون هر چیم بخوام کم بزنم بازم اول میشم؛ آخه این نون بربریای اردبیل لامصب زور داره.
......
اما در جریان برگزاری این دوره از مسابقات دو نفر از این خیل عظیم به عهد خود وفا نکردند و پیمان خوردند و نمکدان را شکستند.
مراد محمدی اولین فردی بود که خلاف مراد جمع عمل کرد. برخی می گفتند سرمایه داران شهر بنجل(بیجینگ) او را خریده اند تا اجناسشان در ایران فروش برود.
اعضای تیم گفتند حالا یه مدال برنز خیلی تو چشم نمی زنه دیگه هم کسی از عهدش تخطی نمی کنه!
اما در این بین یه بنده خدایی بود که همه اونو جزو پیر و پاتالا حساب می کردن، واسه همین تو عهد داخلش نکردن؛ چون همینطوریش معلوم بود با این سنش مدال حلبی هم نمی تونه بگیره!
ولی این دم دمای آخر زد و همون هادی ساعی یکی از این مدال طلاهای بنجل رو گرفت...
من نمی دونم سرنوشت این هادی جون چی میشه! چون بازیش یک ساعت پیش تموم شد و هنوز به ایران نیومده!


فواید مدال هادی ساعی:
1- سرودای ورزشکاران دلاوران صدا و سیما که برا همچین موقعی ترشی انداخته بودن هدر نرفت.
2- با زیاد نشون دادن صحنه های لگد کاری ساعی و صحنه‌ی اعطای مدال( البته با سانسور اون خانم چینی زشته) و زیاد تو چشم نشان دادن مدال، دهن مردم برای مدت 4 سال دیگر بسته میشه.
3- این حرف که:«خب حالا این المپیک تموم شد باید برای المپیک دیگه برنامه ریزی کنیم » بار دیگر تکرار میشه که مردم درست تلفظش رو یاد بگیرن.
4- چون دیگه نمیشه این ناکامی المپیک رو به دولت قبلی چسبوند اونو به دولت بعدی می چسبونیم!

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:24 توسط حمید |