تبليغاتX
بلغوریات

از دیار خود رانده شده

طاغوت در تعقیب او

بی یار و بی کس

بی آب و غذا بیابانی طی کرده و تا حد مرگ رفته

نه حالی و نه گذشته و نه آینده ای

نه خوراکی و نه سرپناهی و نه زندگی نه کاری

این چنین مردی دیگر امیدی هم می تواند داشته باشد؟؟؟

سخن به شکوه از خدا باید باز کند.که خدایا چرا؟؟؟

نه........ آن کس اگر خدایی دارد امید از او نمی برد......ولا تقنطوا من رحمة الله

او در این شرایط می گوید:

رب انی بما انزلت الی من خیر فقیر

......

و ساعتی بعد

او مهمان شده و سیراب و سیر

ساعتی بعد

شاغل شده

ساعتی بعد

ساکن شده

و ساعتی بعد

صاحب همسر و زندگی آرام

....

خداوند اینچنین جزای صابران و شاکران را می دهد

آنانکه چون موسی در مصائب سر فرو نمی آورند و می گویند و کیف اقطع رجائی منک و انت انت و باز شکر او را به جا می آورند

ای کاش بفهمیم و به کار گیریم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:44 توسط حمید |

و من 2 تا شدم ........

شب اول خواستگاری از ماشین که اومدم پایین مثل کمبیزه کرمو روفتم تو جوب آب؛ مادرم و داییم شروع کردن غش غش به من خندیدن. مادرم اومد گفت:«وااااای شلوارت خاکی شد.» حالا خودم به درک.

حالا هر شب در اون خونه به جوب آبش نگاه می کنم و می گم عجب ما رو کشدی تو خودت.

با این خواستگاری مخالف بودم. جلسه اول هرچی از بدیام داشتم گفتم. بعد دیدم که عجب خر شدم. با این حال خانومم نه نگفت. کارای خدا رو ببین.

خلاصه تا اومدیم چشم به هم بذارم خانومم کنارم نشسته بود و حاج آقا می­گفت آیا بنده وکیلم؟

تو این هیرو بیری خانومم یادش رفته بود این دفعه چندمه! دوم یا سوم! بازم خدا رو شکر زد به پای خواهرشو پرسیدو بععععععععله رو گفت.

پدرخانومم رو بعضیا با دوماد اشتباه می گرفتن!(اینم از فواید بوسوره جوون)

 


پ.ن:

۲۷ اسفند عقدیدم

التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:41 توسط حمید |