
حسین
حسین
حسین
........
پیرمرد چندین بار حسین رو صدا زد. ولی اون جواب نمی داد. یه کمی بلندتر صداش کرد ولی بازم جوابی نشنید.
با خودش گفت شاید بلند که حرف زده حسین ناراحت شده جوابشو نمی ده. صداشو آروم کرد و صداش زد: حسین ... نه خیر، مثل اینکه قهر کرده. یه کمی لحنو لطیف کرد و گفت:حسین، حسین، حسین جونم! غرور مردونگیش تا حالا اجازه نداده بود حسین رو با این اسم صدا کنه، ولی بازم جوابی در کار نبود. خواست آب دهنشو قورت بده ولی دهنش خشک خشک بود، عین حسین.
صداشو بازم آروم تر کرد. خش خش صداش نشون می داد که دیگه هیچی آب تو دهنش نیست. به زور حرف می زد. گفت :حسین عزیزم جواب بده. مگه همیشه به یه صدا جواب منو نمی دادی؟! ولی بازم.......
دیگه لحن پیرمرد تغییر کرد. به التماس افتاد....حسین تو رو به خدا تو رو به جدمون......چرا جواب نمی دی. حسین ...حسین...ح س ی ن ....
خوندن این متن برای افراد بازنشسته توصیه نمیشه
اوناییم که به بازنشستگی نزدیکن نخونن
اگه خوندین ما هیچ حادثه ای رو بعد از خوندنش به گردن نمی گیریم
حالا که تصمیم گرفتید بخونید هر گونه چاقو کمربند و مخصوصا کش تنبان رو از خودتون دور کنید.
بنده هیچ گونه نسبتی با صادق هدایت و فرانتس کافکا ندارم(فقط همشهری هستیم)
در ضمن این طرحی که می بینید کار هنرمند کار درست کاریکاتور و مصور سازی آقای بزرگمهر حسین پوره که از سایت ایران کارتون دزدیدم

وقتی رایحه آخرین ماه های خدمت میاد بلبل باز نشستگی سر شونه آدم می شینه و بیخ گوش آدم قار قار می کنه و میگه داداش بزن کنار آسیاب دیگه تموم شد، چشم بندتو واکن برو تو علفا برا خودت بچر.
تو آینه وقتی نگاه می کنی می بینی اوووووه اونقدر تو این آسیاب آرد رو موهات نشسته که شدی عینهو آدم برفی. البته اگه خدا توفیق داده باشه و کچل نشده باشی!
هر چه به روز موعود بازنشستگی نزدیک می شی چهره ات عینهو اون خانم مرغه رقصان تو جوجه گردان وسط چارباغ برافروخته میشه و مثل چی چی خوشحال می شی که بعد از 30 سال راه رفتن باز دوباره می تونی بشینی!