
اثر علی درخشی(خالق انیمیشن های قند عسل) به نقل از ایران کارتون
هذا نامة السرگشاده به سازمان الدریاها و الخلایج و القنوات السازمان خِلل. انّ اعتراض ریختون من کل الحاشیة الخلیج بهذا الاسم السخیف «الخلیج الفارسیه» و نحن معترضون غلیظاً غلیظا. انّ تعصب شدیدنا قد ورغُلمبیدونی و رگ غیرتمون وَرچُلفتونی.
1-من القدیم نبود موجود کشور الایرانی و کشور الایران رو آب گرفته بود شدیداً شدیدا. ولی در حاشیةالخلیج موجود اُشتر العربی کثیراً کثیرا و هم شنا کردنون فیها شارپاً شورپا. وهذا اول النشانة مالکیت الخلیج للاعراب ولاشَکَّ فیها.
3-نشانة الدوّم این بودنی که آب خلیج شور بودنی و عرق عرب هم شور بودنی شوراً شورا. هذا النشان اظهر من الشمس التعلق الخلیج به ما.
و نشانة السوم این بودنی که «خلیج» کلمة العربی بودنی بر وزن الفعیل پس فی النتیجه کلمة که به آن چسبیدنی لزوم بودنی عربی بودنی چسباً چوسبا.
و نشانة الچارم کشف الفسیل اللباس العربی من خاک الخلیج که متعلق به گونة الدایناسور القدیمی التیرانوقس زوق زولانج بوده است و هو راه رفتنی فی آب اللخلیج بشیوة العربیه راهاً روها.
و نشانهها کثیر ولکن چشم بینا ضعیف.
و مسالة مهم الدیگر غصب الخاک عزیز العربی بدست الفارس العجمی.
التنب کوچک و تنب البزرگ قطعة من جگر الاعراب و هم لایتحملون انّ این جزایر بدست الدشمن الخونخوار تنب خوار بیفتد.
التنب البزرگ یعنی التنبان البزرگ و تنبان البزرگ فقط به پای عرب می رود و برای کلالممالک بزرگ. و تنب الکوچک تنبان بچة العربی است که برای بچة الایرانی گشاد. پس قال النتیجه هر دو تنب مال عرب بودنی.
اگر سازمان با تصویب اسم العربی یتخالفُ، کل الاعراب بنشانة الاعتراض یک روز در آب خوابیدنی خُرّا با پوفا تا خیس خوردنی تا مردنی. و نحن نتحمل هذا السختی لِپس گرفتن الخلیج العربی من الفارسیون العجمی.
نحن قبلا داشتیم مملکت بزرگ العربی برهبری الکورش العربیه و هو تاسیس کردنی سلسلةالهخامنش العربیة لراحة الاعراب.
بعد از اینکه اسم الخلیج رو کردید العربیة بخرجاً پولاً زیادا، مملکت العربی را به ما پس بدهید. نحن دلمون تنگون لاصفهان العربی و الشیراز و مشهد و تبریز العربیة و....
و دلمون کمثل التلبنه می زند برای دو تنبان کوچک و البزرگ و هم رگ التپندة الخلیج.
وفی الآخر
نحن قربونون للارباب العزیز الگوگول المگولی الشیخ بوش الچموش و قربان القد و بالای التمیز الحاجیه کاندولیسا رایس لیساً لوسا.
این نوشته را به مناسبت روز ملی خلیج فارس در روزنامه -اصفهان زیبا- نوشتم
در زمان قدیم که حس و حال وبگردی بود یک شعری در یک وبلاگی دیدیم و آن لاین در جوابش شعری به چهار زبان فارسی و عربی و انگلیسی و فرانسه سرودیم. شاید حالا در این گیرو دار بی پستی من بی لطف نباشد.
این شعر وبلاگ:
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
آدمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا سراب است بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند ...
و جواب من:
این دم آخر جانست نخند
جان عمت دم مرگه حالا
هیکلت رو به موات است نخند
من ندانم تو چرا می خندی؟؟!!
عالمی زاده به گریه است نخند
هر چه گویم که تو هی می خندی
کره خر وقت فراغ است نخند
..
.
.
نکته ای گویمت ای دوست بخند
بر هر آنچه که به دنیاست بخند
خنده بر سستی دنیا کن یا
کوزه عمر چو بشکست بخند
این همه در پی دنیا بودم
بادی آمد همه بربست بخند
خنده ام گریه رقت بار است
تا به جان تاب و توان هست بخند
إضحکی لی بحیاتی فی الارض
لیس مثل انا بدبخت؛ بخند
یا حبیبی بتمام عمری
ذره ای عشق خدا نیست بخند
میبی آی کنت تو سی تو مای گاد
(maby I cant to say to my god)
یا حبیبی گذر از توست بخند
توبه تسویف بکردم هیهات
ژو سوئی نادم و خوار است بخند
......
پ ن:ژو سویی به فرانسه یعنی من هستم
ببخشید اگه بار معنایی نداره.همینطوری اومد
از دیار خود رانده شده
طاغوت در تعقیب او
بی یار و بی کس
بی آب و غذا بیابانی طی کرده و تا حد مرگ رفته
نه حالی و نه گذشته و نه آینده ای
نه خوراکی و نه سرپناهی و نه زندگی نه کاری
این چنین مردی دیگر امیدی هم می تواند داشته باشد؟؟؟
سخن به شکوه از خدا باید باز کند.که خدایا چرا؟؟؟
نه........ آن کس اگر خدایی دارد امید از او نمی برد......ولا تقنطوا من رحمة الله
او در این شرایط می گوید:
رب انی بما انزلت الی من خیر فقیر
......
و ساعتی بعد
او مهمان شده و سیراب و سیر
ساعتی بعد
شاغل شده
ساعتی بعد
ساکن شده
و ساعتی بعد
صاحب همسر و زندگی آرام
....
خداوند اینچنین جزای صابران و شاکران را می دهد
آنانکه چون موسی در مصائب سر فرو نمی آورند و می گویند و کیف اقطع رجائی منک و انت انت و باز شکر او را به جا می آورند
ای کاش بفهمیم و به کار گیریم
و من 2 تا شدم ........
شب اول خواستگاری از ماشین که اومدم پایین مثل کمبیزه کرمو روفتم تو جوب آب؛ مادرم و داییم شروع کردن غش غش به من خندیدن. مادرم اومد گفت:«وااااای شلوارت خاکی شد.» حالا خودم به درک.
حالا هر شب در اون خونه به جوب آبش نگاه می کنم و می گم عجب ما رو کشدی تو خودت.
با این خواستگاری مخالف بودم. جلسه اول هرچی از بدیام داشتم گفتم. بعد دیدم که عجب خر شدم. با این حال خانومم نه نگفت. کارای خدا رو ببین.
خلاصه تا اومدیم چشم به هم بذارم خانومم کنارم نشسته بود و حاج آقا میگفت آیا بنده وکیلم؟
تو این هیرو بیری خانومم یادش رفته بود این دفعه چندمه! دوم یا سوم! بازم خدا رو شکر زد به پای خواهرشو پرسیدو بععععععععله رو گفت.
پدرخانومم رو بعضیا با دوماد اشتباه می گرفتن!(اینم از فواید بوسوره جوون)
پ.ن:
۲۷ اسفند عقدیدم
التماس دعا
با بستن وبلاگ قبلیم طی یک عمل انتحاری همه پستاشم پاک کردم.
ولی دیروز با کامنت طنز پرداز صاحب سبک و معروف کشورمون خانم رویا صدر مواجه شدم که سراغ یکی از پستامو می گرفت که کاملشو نداشتو می خواست برا کتاب طنز وبلاگی توش بذاره.
اینم اون متن بدون دخل و تصرفه که کاملا واقعیه و 24 اردیبهشت نوشته شده.
از خانم رویا صدرم به خاطر توجهشون به مطالب ما متشکریم.

این تصویر رو در عرض ۱۰ ثانیه تو چکنویس کشیدم خوشم اومد تو فتو رنگش کردم .
مثل نقاشی انسانهای اولیه به دیوار غار شده
عصر جمعه ساعت 5 به شیرزا سرازیر شدیم.هوای مطبوع اردیبهشتی بود.ساعت 8 رسیدیم قادر آباد نزدیک پاسارگاد و 150 کیلومتری شیراز.رفتیم خونه حج ذبیح الله که باهامون آشنا بود.خود حج ذبیح رفته بود ابرکوه عروسی ولی اصرار اصرار که پسرام خونه هستن برید خونه.ما هم گفتیم شام رو لوار بشیم، همونجام می خفیم(به کردی یعنی می خوابیم).
پسرش با اون لهجه شیرین شیرازیش خیلی ما رو تحویل گرفت.از در خونه که وارد شدیم دو بیت شعر به دیوار بزرگ نوشته بودن که نشون می داد مهمون نوازن و از این دست مهمونا زیاد دارن:
1- احساس غریبی مکن اینجا که رسیدی این خانه ناچیز تعلق به تو دارد
2-رزق با پای میهمان می آید از خان غیب میزبان ماست هر کس می شود مهمان ما
هاشم پسر حج ذبیح خیلی گرم گرفت و فکش تا ساعت 11 از حرکت رفت و برگشتی با فرکانس 10 بار در ثانیه پایینتر نیومد.البته حرفاش خیلی شیریرن بود؛ از هر دری می گفت؛از شکوه کورش و عظمت هخامنشیان،خاطرات جشنهای 2500 ساله،کشته شدن گاو همسایه و خوردن ۲ کیلو گریس یکی از همولایتی هاشون سر شرط بندی .یه کمی هم طبق روال ایرانی ها می زد تو جاده خاکی سیاست و احمدی نژاد که دست معلم زنشو بوسیده و حالا اگه خاتمی بوسیده بود با عمامش خفش می کردن و....
یه کمی هم زد تو آشفته بازار ادارات ؛از این جریان دلش خیلی پر بود،2 سال آزگار کارش گیر یک مدیر کل نیرز افتاده بود و بیچاره شده بود.سر شام هم برای اینکه داستان این جریان رو ناتموم نذاره لب به غذا نذاشت تا جریان تموم بشه.یه کمی هم از داستانهای 20-30 سال پیش خودشون در اشنایی با ما قوم نجف آبادی می گفت.
در این بین من هم گاهی سری تکون می دادم و گاهی هم از مطالعات کورش شناسی خود اظهار فضلی میکردم.
خلاصه 11 و ربع رفتیم که بخسبیم.به چوب لباسی چند زیر شلواری بود که باز هم تعدد تردد مهمان رو تایید می کرد.من یکی از اونا رو با ترس و لرز پوشیدم .جریان جنگ بود وآرپیجی و تانک و تصادف با جدول خیابون و تجربیات فراوان در این زمینه......
خونه حج ذبیح باغی داشت که پنجره اش به محل ما باز میشد ،توش پر مرغ و چوری و خروس بود؛وخروس...این ساعت خدایی که صباح بانگ بر می زند که برخیزید:
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی ز چه رو کند نوحه گری؟
یعنی که دمیدند در آیینه صبح از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
اما امان از خروسی که سیستم عاملش ویروسی شده باشد و تو کدهای برنامه نویسیش یه حلقه بینهایت do یا while باشه که وقتی یک قوقولی قوقو تو حلقه افتاد دیگه تا تمام شدن باطری تکرار میشه؛اون وقت به این خروس میگن خروس بی محل!
دوتا خروس بودن که از وقتی سر به بالین نهادیم با هم کورس گذاشتنو دم از دم نبریدن و تا صبح نذاشتن 1 ثانیه بین 2 تا صدا فاصله بیفته
نمی دونم چرا تا صبح که خوابم نمی برد همش به یاد اون حکایت سعدی می افتادم که:
«یاد دارم که شبی در کاروانی همه رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای در ان سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت؛چون روز بشد گفتمش ان چه حالت بود؟گفت بلبلان را دیدم که بنالش درامده بودند و از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه ،اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من خاموش:
دوش مرغی به صبح مینالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نسیت مرغ تسبیح گوی ومن خاموش»
آنقدر این دو خروس تا صبح تسبیحیدند و ما نالیدیم که اگر سعدی به جای ما بود با گیوه خود توی سر و مغزشان می زد و به قول حافظ رشته تسبیح رو می گسست.
صبح ساعت ۴ِ۵ رمیدیم و رفتیم شیراز.
حج ذبیح تا که جریان خروس رو شنید یکی از خروسها رو کشت و برگشتنه برا ناهار خروس جلومون گذاشت.دلم سوخت برا این خروسه که برا تسبیح خدا شهید شده و من بی تسبیح دارم می خورمش؛ براش سرودم:
آن خروسی که کرد تسبیح دوست از د ل آورد سخن که هر چه ازوست
حج ذبیحش ز بیخ کله برید تا که جان برکند ز ما بر دوست
ذبح حق شد سرش ز کله پرید دارحلاج است و کندن پوست
تا که آوای دوست خواند گردید کشته عشق به تیر کمان دوست

من نمی دونم چرا شما آدما از ما می ترسین.ما باید از شما جونورای دم بریده بترسم!یه بار بچم اومده بود می گفت بابا من دیروز خیلی ترسیدم.بهش گفتم مگه آدم دیدی.گفت اره ،خیلیم ترسناک بود به جای سم پاهاش پنجه داشت!تازه دمبم نداش!!بهش گفتم جانم هر وقت که آدم دیدی بسم الله بگو و ازشون فرار کن .اینا یک جونورایی هستن که دومی ندارن.
ننه ام بی بی جن بگوم منو 1362 سال پیش زاید.وقتی من شروع به نفس کشیدن کردم مادرم برای من بوی نا مطبوعی صادر کرد که حاله هایی از این بو مرا در بر گرفت و بدین جهت جن بوداده شدم.سعی کردم همه بچه هامو بوداده کنم چون مثل یه جور واکسنه و ادمو(ببخشید جنو) در مقابل انواع مریضی بیمه می کنه.
هنوز شاخم در نیومده بود که با جن ناز خانوم ازدواج کردم.هفته اول ازدواجمون 5 تا بچه به دنیا آوردیم(گیر به مدتش نده این جنا که آدم نیستن).پدرم دلاک حموم بود.وقتی شیفتش تموم میشد اضافه کاری می رفت تو حموم آدما.خداییش دلاک ماهری بود.خدا بیامرزتش جوون مرگ شد فقط 1760 سال عمر داشت.
حالا من شدم ادامه دهنده شغل پدر،البته دوست داشتم مهندس مکانیک بشم ولی وقتشو نداشتم.تو همه حموما منو میشناسن.یه اسپانسرم دارم که عکسمو رو لنگای حموم چاپ می کنه که فروشش بالا بره.خلاصه اگه ادما بذارن زندگی راحتی داریم.
از اون وقتی که این لایه اوزون رو سولاخ کردن ما دیگه آرامش نداریم همش داره از این سوراخ سوز میاد.جخ تازه ننم پیله کرده می خواد اونطرف این سولاخ رو ببینه!
خلاصه یا اینکه آدما با ما آبشون تو یه جوق(جوب) نمیره یا اونا اصلا ما رو می خوان بکنن تو جوق و بدن دست آب.
........
ادامه دارد
پی نوشتز:
کلمه ی «جخ»(jakh) یا «جخد» یا «جخت» کلمه ایست که در اصفهان و اطراف آن من جمله نجف آباد استعمال می شود.به معنی همان تازه است(البته نه به معنی تر و تازه بلکه همان که می گوییم:تــــازه کجای کاری!) و برای تاکید تازه قبل از ان می آید.مثال:
اومده هر چی داشتم ازم اِسِده(گرفته) جخ تازه یه چیزم طلبکارس.(شدت 100%)
اومده هر چی داشتم ازم اِسِده(گرفته) جخدم یه چیزم طلبکارس.(شدت 60%)
اومده هر چی داشتم ازم اِسِده(گرفته) تازه! یه چیزم طلبکارس.(شدت 30%)
از روی هر جمله امشب قبل خواب 10 دفعه بنویسید تا مثل یانگوم بتونید از عهده امتحانا بر بیاین.
محمد علی جمالزاده در کتاب یکی بود یک نبود خود در مورد این کلمه نوشته:
جخت(جهد):عطسه ی دوم را گویند در مقابل صبر که عطسه ی اول باشد می گویند صبر آمده بود ولی بعد جخت شد.
البته من تا حالا همچین استفاده ای رو از این کلمه تو لهجه خودمون ندیدم.
یک کتاب بسیار ارزنده جمالزاده به اسم«فرهنگ کلمات» عامیانه داره که پر از این کلماته.
این نوشته مال تیرماهه که تو وبلاگ قبلیم بود
عکس این جنه رو هم با الهام از خلاقیت بی حد و حصر خودم که گاهی در عالم جنا سیر می کنم کشیدم!
چقدر این کلمه عشق بازیچه دست اینو اون شده!
هر بچه جقله کله دهن بازی یه تحفه نطنزی گیر میاره و عاشقش میشه که بیا و ببین. برا هم وبلاگ می زنن که آه! عشق من من تو رو می خوام! بخورمت الهی! جیگرتو برم الهی!
اونقدر افه عشق میان که آدم جدی جدی باورش میشه اینا لیلی و مجنونن یا رومئو و ژولیت. پسره میگه اگه تو دستور بدی کوه بیستون که سهله کوه اورست و کلیمانجارو رو با اره برقی کاراچ کاراچ خورد می کنم فقط برای تو ( جون عمت!)
یه کمی که گذشت و خرج آبمیوه و رستوران مجنون عاشق پیشه رفت بالا و دید پاپاش دیگه پول تو جیبی اضافی بهش نمیده میگه گور بابای معشوقه و لیلی دختره رو ول میکنه میره خونه پیش ننش آب پرتقال مفتی می خوره!
دختره هم که باورش شده لیلیه بهش بر می خوره. خودشو به شکست عشقی خوردن می زنه. یه دو سه تا استامینوفن برا خودکشی میندازه بالا که ببرنش بیمارستان ولی آق دکتر که اونو می بینه میگه وخی وخی ما خودمون اینکاره ایم.
خلاصه دختره میره یه وبلاگ به مدل شکست عشقی می زنه:
یه پس زمینه سیاه با چند تا شمع که دور ورش روشن می کنه، جملاتشم درشت و با فونت قرمز می نویسه و پای وبلاگ برا خودش اشک تمساح(تمساح ماده) می ریزه، یه چندتا آهنگ غمگینم گوش می کنه و پاش زار می زنه و میگه:
تو که بی وفا نبودی پر جور و جفا نبودی
چرا رفتی از بر من ..........
من که هر وقت گذارم به این وبلاگای اینطوری میفته می خوام صفحه مانیتور رو خورد کنم. تازه اینا که اینقدر غمگین افسرده اند میان از اون کامنتایی که من بهش آلرژی دارن می ذارن که:
وبلاگ قشنگی داری
یه سری به ما هم بزن
بیا تبادل لینک کنیم
اه اه! آخه تو یه خط از وبلاگ منم نخوندی تازه منم از وبلاگ تو متنفرم اونوقت میای درخواست لینک می دی

مادربزگم از سردمداران انقلابی محله بوده!
وقت تظاهرات و گاز اشکاور و باتوم و این حرفا به جای اینکه به بچه هاش بگه تو کوچه نرید، همه رو بلند می کرد می گفت :«وخیزید بینیم وخسیدبرید تظاهرات».
برعکسش پدربزرگم! تو اون دوران که خونه ها رو می گشتن که عکس امام نداشته باشن یه عکس بزرگ شاه چسبونده بود سینه دیوار هال که کاری بهشون نداشته باشن. ولی اون عکس یک روز بیشتر دووم نیاورد چون مادر بزرگم جرش داد!
نجف آبادم تو انقلاب به اندازه شهرای بزرگی مثل تهران و اصفهان و... برا شاه دردسر ساز بود. مخصوصا با وجود همشهری خودشون آیت الله منتظری در کنار امام!*
تو اون دوران مادر و خاله و دو تا داییم دبیرستانی بودن. یه بار دایی مصطفی(که سال 62تو والفجر 4 در سن 21 شهید شد) رو گرفته بودن جیباشو که گشته بودن یه اسکناس 5 تومنی پیدا کرده بودند که برا شاه شاخ گذاشته بود! تا می خورد زده بودنش بعدم کچلش کرده بودن.
اما تو نجف آباد هنوز حکومت نظامی بود که مجسمه شاه رو وسط میدون اصلی(باغملی) پایین کشیدن!
دایی مجتبی(دانشجوی پزشکی که سال 65 تو سن 24 با همسرش و فرزندش تصادف کرد و فوت کرد) از این مجسمه برنزی شاه دستشو آورده بود خونه.
تا مدتی هم می ترسیدن. چون فیلمبرداری کرده بودن. ولی خبری نشد تا انقلاب شد.
از آرنج تا نوک دست حدود 1.2 متره و خیلی سنگینه حدود 100 کیلو هست. الان ایی کوچیکم(که دامپزشکه) به عنوان دکور تو خونشون گذاشته به عنوان آثار باستانی انقلاب.
این از اون روزا بود
اما حالا........
حالا همونا دارن می گن......
تکلیف خونای بیگناهایی که ریخته شد چی میشه؟ تکلیف اونایی که تو هر شهر خودشونو قاطی انقلاب کردن و پی تسویه حسابای شخصیشون با آدما رفتن چی میشه!
تکلیف این زمینای مصادره ای که مردم الان توش دارن نماز می خونن چی میشه؟ مگه سرمایه داری تو اسلام جرمه؟ مگه ما انقلابمون سوسیالیستی بود؟
ما نسل جدیدم که هیچی ندیدیم سردر گمیم!
نمی فهمیم اون آرمانا کجاس پس؟
چطوری می تونیم روز قیامت تو چشم شهدایی که جونشون رو برا این انقلاب دادن نگاه کنیم؟؟؟!
*وزارت اطلاعات یه سری کتاب کلفت 4-5 جلدی در مورد اسناد ساواک در سالهای انقلاب در استان اصفهان منتشر کرد، که قسمت اعظمی از آن به شهر کوچک نجف آباد اختصاص داشت! حتی از نظر تعداد نامه ها با شهر بزرگ اصفهان برابری می کرد!
زمان جنگم که فقط اعزمی های نجف آباد از بعضی استانهای کشور بیشتر بود. تو شهیدم که از نظر درصد شهید نسبت به جمعیت رتبه اول رو در کشور دارند.خلاصه از نجف ابادی تو انقلاب دو آتیشی تر فقط خودشون! حتی از شهر مجاور(تیران) که سلطنت طلب بودن یه بار ریختن نجف آباد را غارت کردن! همه مغازه ها رو شکستن و بردن. یکی می گفت پلوپز برده بودن کرده بودن لای ذغال که باهاش چیز بپزن! خلاصه هنوز بعد از 30 سال بین این دو شهر شکرابه. یه چند سالیم هست از زیر سلطه ما در اومدن و برا خودشون شهرستان شدن!
به وبلاگ دیگر ما هم که مناظرات اس ام اسی در آن درج شده سر بزنید
خدایا!
دیریست که خازن دلم سوخته
دودش زده به سیم آخرمو سیاهش کرده
می ترسم آزمایش اعتیادم که دیروز دادم به خاطر این دودا مثبت بشه!
این دلم شده مثل کف اتاقم. همه چیزش به هم ریخته. هیچی سر جاش نیست. یه بزم تازگیا داره گوشه دلم می چره و بع بع می کنه. همه جا رو کثیف کرده. این بزه این مخازن علممو که کمثل الحمار حملش می کنم مثل بز خورده. دیگه مغزم شده کان لم یکن.
گفتی که از کابل آئورت بیخ گلو به ما نزدیکتری ولی من حس می کنم که از اونم نزدیکتری. خیلی.........
ولی نمی دونم چرا من اینقدر دورم. هر روزم دارم مثل انبساط جهان که در اثر مهبانگ(BIG BANG) در حال گسترش است از مرکز هستی دور میشم! تا حالا ستاره سهیلم دیگه رد کردم. تازه دارم انیشتین رو درک می کنم! این استفان هاوکینگ طفلکی هم یه چیزایی می گفت و ما نمی فهمیدیم! حالا که رفتیم تو سیاهچاله ها جخ تازه داریم حرفاشو می فهمیم!
نمی دونم چقدر نشستی محاسبه کردی و TRY & ERROR کردی تا این دنیا رو ساختی. خداییش مهندسی معکوس کردن این هستی π ما رو در آورده؛ تو یه ذره کوچیکت اینقدر فرمول و انتگرال و المان هست که بشرو بیچاره کرده! خداییش برا خودت یه پا نه ده پا نه هزاران پا یه مهندسی(البته نه پای طول سیستم انگلیسی).
خداییش خیلی خدایی. بیخود نیست این بنده خدا هاتف(که تو اصفهان تبدیل شده به یه خیابون) در مورد هستی ات گفته:
دل هر ذره که بشکافی آفتابیش در میان بینی
ما که نتونستیم ذره رو بشکافیم ولی خارجیا که شکافتن گفتن اینقدر آفتاب توش هست که می تونی باهاش آژانس بزنی. یه بنده خدای کچلم با مدرک دکترای هسته ای بیاد تو آژانس کار کنه!( اینم عاقبت جوونای تحصیل کرده ای مثل البرادعی)
خدایا اینا رو همینطوری نوشتم که صفحه ای سیاه کنم.
انتظار نداشته باش سر و ته داشته باشه، چون خود ما هم سر و تهی نداریم.
کاری باری چیزی نداری؟
برا شیطون نامه ای پیامی اس ام اسی نداری بهش برسونم؟
دم در منتظره. خیلی دوستم داره. الان چند ثانیه که ترکش کردم خیلی بیقراره. باید زود برم. ببخشید وقتتون رو گرفتم.
ما رفتیم.
خدا حافظت باشه
پی نوشتز:
۱- بابا آزمایش عدم اعتیاد برا امر خطیر ازدواج نبوده دوستان گوگولی عزیز که تبریک گفتین. برا امر خطیر استخدام در صنایع طیاره سازی و حلواکوفتر سازی بوده.
۲-الهم العن کل ویروس جمیعا. انواع ویروس ها به جان کامپیوتر و موبایلم افتاده خفن. حس و حال عوض کردن ویندوز و ویروس زداییم ندارم. مدتیه باهاشون زندگی مسالمت آمیز همراه با مقدار فحش به سازندگان ویروس ها دارم.

حسین
حسین
حسین
........
پیرمرد چندین بار حسین رو صدا زد. ولی اون جواب نمی داد. یه کمی بلندتر صداش کرد ولی بازم جوابی نشنید.
با خودش گفت شاید بلند که حرف زده حسین ناراحت شده جوابشو نمی ده. صداشو آروم کرد و صداش زد: حسین ... نه خیر، مثل اینکه قهر کرده. یه کمی لحنو لطیف کرد و گفت:حسین، حسین، حسین جونم! غرور مردونگیش تا حالا اجازه نداده بود حسین رو با این اسم صدا کنه، ولی بازم جوابی در کار نبود. خواست آب دهنشو قورت بده ولی دهنش خشک خشک بود، عین حسین.
صداشو بازم آروم تر کرد. خش خش صداش نشون می داد که دیگه هیچی آب تو دهنش نیست. به زور حرف می زد. گفت :حسین عزیزم جواب بده. مگه همیشه به یه صدا جواب منو نمی دادی؟! ولی بازم.......
دیگه لحن پیرمرد تغییر کرد. به التماس افتاد....حسین تو رو به خدا تو رو به جدمون......چرا جواب نمی دی. حسین ...حسین...ح س ی ن ....