تبليغاتX
بلغوریات
یه مطلبی یک سال و نیم پیش نوشته بودم که امسال به مناسبت سال گاو یه تغییری توش دادیم و دادیم برو بچ حلقه طنز نصفهان یه جایی بچاپن. آخرشم نفهمیدیم چی شد!!!

 در آستانه‌ی رسیدن به سال پر ابهت گـــــــــــــــــاو، دیشب دو اتفاق نا میمون برایم افتاد.
اولیشو نمی گم (که رفته بودم خواستگاری!)، ولی هر چی بود باعث دومی شد!
اولی اعصابمو ریخت به هم  و با این اعصاب پیکان ۷۲ گرامی رو گازیدم تا برسم خونمون. می خواستم  از یک نیسان وانت بسبقتم که ییهو به چپ پیچید و ما را هُلید به توی جدول و بالاخره پس از سالها جدول زدن در خواب در بیداری نیز مفتخر شدم!
صدای ترمز و بعد  تــــــــــــــــققققق! تایر خورد تو جدول پکید و اکسل کجید، نیسانیه هم دِ فرار...
 در ماشینو به سختی باز کردم. یکی از اون طرف خیابون با زیرپوشش که پشماش از همه سوراخاش در رفته بود پرید کنار ماشینو با اون سیبیل کلفتش اظهار  فضل کرد که من تا حالا تو عمرم نیسانی با شعور ندیدم ... همشون بلا نسبت گاون! بعد که اومدم ماشینو تعمیر کنم دیدم که حرف اون بابای زیرپوشیه درسته! چون حداقل 200-300 هزار تومنی زده بود تو گوش جیب تهی از جرینگ من!
 تا مدتی روی رابطه نیسان و گاو فکر می کردم. نیسان آدمو گاو می کنه یا آدمای گاو نیسان می خرن؟
گاو بودن یا نبودن! مسأله اینست!
to be cow or not to be cow
 that is the question
من وانت زیاد روندم مزدا 1000،1600،1800،2000 تویوتا و نیسان. ولی هیچ کدوم مثل نیسان نیست. آدم که پشتش میشینه خیلی احساس گاو بودن بهش دست میده. این میتونه تقصیر طراحی شرکت ژاپنی باشه! نمی دونم!!! شایدم به مزاق ما ایرانیا خوش نیومده.
بالاخره این مسأله معزلیه که باید حل بشه. از دیدگاه روانشناختی شاید ساختار این ماشین عامل نوعی افسار گسیختگی برون مغزی در وجود ناخوداگاه رانندگان می شه که اونا رو تا مرزی از جنون در رانندگی میرسونه که باعث میشه:
1- هیچگاه راهنما نزنند
2- همیشه با نور بالا حرکت کنند
3- به هیچ عنوان اجازه سبقت به احدی را ندهند
4- پشت گلگیر ماشین تمایلات عاطفی و عشقی خود را ابراز کنند
5- همه پیکان ها را هل بدهند توی جدول
نوع صدای فور فوری که موتور نیسان داره اثر مستقیم بر روی مغز می گذاره و نوع صندلی و فرمان روی بدن. آدمی که نیسان سوار میشه احساس می کنه که بر اریکه قدرت بی انتهایی سوار شده عینهو تانک چیفتن. و با این احساس دوست داره که تموم ماشینای دور و وَر رو له کنه!
باز کردن کامل این بحث نیاز به اطلاعات تخصصی دامپزشکی و روانشناسی و خوردوسازیه که بنده ندارم. ولی امیدوارم اگر وقتی خدای ناکرده نیسان دار شدم هیچ پیکانی رو نفرستم برم توی جدول. شما هم سعی کنید.
سال گاوی خوبی داشته باشین!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:14 توسط حمید |

این داستان 100 درصد واقعی است و توسط یکی از دوستان نزدیک منقول گشتیده است، واقعه همین عرفه امسال وقوع یافته گردیده گشته است ما هم به جهت اینکه معجزه ای از جانب حق لا یتمثل بود به رشته ته ریر در آوردیم تا در سریال کلید اسرار منعکس گردد. چه قبول آید و چه افتد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:43 توسط حمید |


بعضیا کرم دارن بعضیا کرم
یه رفیق داشتم که خیلی کرم داشت، گاهی آدمو جر می آورد.
ولی یه رفیق داشتم که خیلی با کرم بود، بچه نازی بود.
کلاً بین آدمای کرم دار و کرم دار خیلی فرقه!
بعضیا عنصر وجودشون طلاس بعضیام آهن قراضه اس که روش آب کُرُم دادن.
بعضیا مثل بیسکوییت کرم دار می مونن. بیرونشون ترد و خشکه ولی وسطشون نرم و لذیذ.


پی نوشتس:
1-به علت کربلا رفتن بوسوره(پدرخانم) و خارسو(مادر خانم) دو هفته در خانه آنها مقیم بودیم و نقش پدر خانواده را به خوبی اجرا می کردیم.
2- پس از آن پدر بودن به دهانمان مزه کرد و دست از نوشتن برداشتیم.
3-پولمان را جمع کردیم تا با وام ازدواج از دست پیکان قراضه مان خلاص شویم. آخر این وام آنقدر زیاد است که نمی دانیم با آن چه کنیم!
4-6  صبح میرم برا کار از خونه بیرون و 8 و ربع بر می گردم. فقط می رسم یه سر به خانم بزنم. اینترنت که یادش بخیر
5- روی یک مقاله ی عملی(experimental) با دوستم کار کردیم و یه نمونه تست ساختیم و آزمایش و هزار و یک مکافات و چکیدشو(abstract) فرستادم برا کنفرانس هوا-فضا. ولی حالا بعد دو ماه یه مشکل بزرگ دارم. یادم نیست چیکار کردیم که به نتیجه رسیدیم! اگه دوستم بفهمه سرمو پیخ پیخ می کنه، آخه هنوز خود مقاله رو ننوشتم!
6- از همه دوستان معذرت می خوام که نت کم میومدم!

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:12 توسط حمید |

- دیگه مجبوره ریشاشو همیشه اصلاح کنه!( البته تا همون دو برج اولش، وقتی دیگه خودتو قالب کردی و دیگه راه برگشت نیست اشکالی نداره)
- کفشاشو که تا حالا بوی واکس نخورده هر روز سه بار وکس بکشه!( اینم تا یک ماه اول کافیه)
- با اینکه از رسمی بودن متنفره باید دیگه با کت و شلوار و خیلی رسمی تو مجالس حاضر بشه.(اینو دیگه مجبوری! چون برات کت و شلوار خریدن، اگه نپوشی که دیگه هیچی!)
- دیگه نمی تونه یواشکی دستشو بکنه تو دماغش، چون یکی ثانیه به ثانیه تحت نظرش داره.
- دیگه وقتی یه فیلم هالیوودی می خواد ببینه برا صحنه های ماچ و موچش آب از دهنش راه نمیفته! یا وقتی یه فیلم میگیره نمیزنه جلو که صحنه های حساسشو ببینه!
- دیگه هر حرفی و هر کاری رو نمیتونی بکنی! اگه این کارا رو قبلا هم می کردی الان انجام بدی می گن! اوهووو ببین پسره رو از روزی که زن گرفته چقدر تغییر کرده. این حرفا و کارا رو خانم تو دهنش گذاشته!
- دیگه نمی تونی با زیر شلواری بری در دکون نونوایی نون بخری. چون امکان داره یکی از اقوام خانمت که اتفاقا خواستگار قبلیش بوده تو رو ببینه و بره همه جا جار بزنه که عجب دوماد کَلپَتره ای گیرشون اومده با زیر شلواری راه راه خشتک پاره میره تو مجالس عمومی!
- مجبوری کلی قبض موبایل بدی( من از این یکی مستثنی بودم. چون مکالماتم حداکثر 3 دقیقه طول می کشید! من نمی دونم این زوجای جوون چی بهم می گن که 3 ساعت پشت گوشین؟ خداییش منو و خانومم 2 دقیقه حرف بزنیم کم میاریم!)
- اصلا نمی فهمی پولای تو جیبت چجوری غیب میشه!



پی نوشتس:
رضاجون تبریک می گم.
الهی به پای هم پیر بشین
گوله بشین
بیفتین تو حوض نقاشی
- خداوند نیمه هرکس و مخصوص خودش ساخته که تو دنیا مثلش نیست. من که به نصفم رسیدم. امیدوارم شما هم برسین.

- یادش بخیر در این عکس ۷۸ کیلو بودیم. ولی کنون ۸۷ کیلوییم!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:4 توسط حمید |

در این شماره می خوانید:

من نمی گم برید بخوانید


(لینک تصویر:http://i37.tinypic.com/2zpjuo8.jpg)
فایل دانلود با کیفیت عالی: http://www.sotooneazad.com/1387/06/high.rar
لینک کمکی: http://www.mediafire.com/download.php?rmdgdyriafr
فایل دانلود کیفیت متوسط: http://www.sotooneazad.com/1387/06/low.rar
لینک کمکی: http://www.mediafire.com/download.php?pmila5juj2p

اینم کار ما:

بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید (آخرین نامه یک دانشجوی خود کشی کرده):
سلام
نمی دانم این نامه را برای چه خری بنویسم. هیچ گاوی نیست که در این طویله مرا درک کند. روز و شب مثل سگ درس خواندم و خواندم، افتادم و افتادم. مثل شتر هر ترم مشروط شدم.
ریش بزی گذاشتم بلکه کسی مرا به عنوان یک دانشجو بپذیرد ولی حیف که قیافه ام مثل قورباغه بود و به عنوان جارو کش هم مرا قبول نمی کردند.
همیشه جزوه هایم را با 4 رنگ و خوشکل نوشتم، به عشق اینکه یک ماده خری بیاید از من جزوه قرض کند و تریپ لاو با هم برویم، ولی همیشه دخترها پیش بزغاله های کلاس می رفتند.
نصف شب ها همیشه خواب می دیدم که استادهایمان به شکل دسته ای گودزیلا به من حمله می کنند و دندانهایشان را قریچ قریچ برای من تیز می کنند. البته تو بیداری هم همچین فرقی با اون خوابا نداشتن. الهی منقرض بشن(دایناسورا رو می گم)
خوابگاه هم که باغ وحشی برای خودش بود. یکی مثل خرس می خوابید، یکی مثل میمون از در و دیوار و تخت بالا می رفت.یکی مثل گور خر همیشه شلوار و پیرهن راه راه می پوشید. یکی هم مثل گوریل هر چی تو اتاق بود می خورد.
نمی دونم من بین این همه جونور چی شدم. شاید مثل این ساندیس های چند میوه عصاره ای از همه جانور های موجود شدم.
حالا دیگه خسته شدم. رفتم تو خط خود کشی و این مایه ها بلکه از دست این باغ وحش گُنده نجات پیدا کنم.
بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید تا دست هیچ جانوری به من نرسد.
چاکر شما  دانشجوی 4 ترم مشروط

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط حمید |


عقده ها اگر خالی نشوند خودشان خالی می شوند.
حرف ها اگر گفته نشوند جایی باید تخلیه شوند.
دل ها اگر زخم شوند جایی باید التیام یابند.
سخن ها اگر گفته نشوند به تریبونی برای بیان احتیاج دارند تا بریزیند و گفته شوند.
.......
یادم می‌آید در زمان ‌هایی که بچه یا جوان یا نوجوان بودم هر کجا که به دستشویی عمومی پای می گذاشتم پر بود از افاضات و فضولات رهگذران عقده خالی نکرده و بیخ گلو گیر کرده.
گاهی دقایقی از وقت خود را صرف این عقده‌نامه مردم درد دیده می کردم تا عقده کنجکاوی خود را نیز ارضا کنم!
نوشته ها بر دو محور اصلی استوار بود:
1- شعار‌های رکیک سیاسی
2- حرف‌های رکیک جنس ی(بدلیل ترس از فیل تیر شدن به توصیه مقداد عزیز مجبوریم اینچنین بنویسیم!)
*     *      *      *      *       *      *
الان وقتی توی دستشویی ها میرم کمتر از این چیزا می بینم.
چون جاهای دیگه ای برا تخلیه این عقده ها به وجود اومده.
یکی از این جاها اینترنته.
خیلی از این سایتای «در مستراحی» که بری مضمونش همونه فقط شکلش تغییر کرده!


این عکس رو دوران دانشجوییم از مجتمع کلاسای دانشگاه صنعتی اصفهان گرفتم.

اینم یه جور عقده ی مختلط طلبیه


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:56 توسط حمید |

بوَد این ماه ماهِ توشـــــه کردن    به درگــاه الــــهی توبه کردن

به هنگام سحر توشه شکم را    به افطار از نخوردن توبه کردن

*                          *                               *

نوای ربــــــنــا آمـــد دوباره       شکم از بی غذایی پاره پاره

خداوندا  دقایق تند گردان       که افطاری کنیم از بهر چاره


فکر کنم شعر نگم بهتره!!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:23 توسط حمید |

 

 مدال چینی بُنجُل ... بیجینگ!
اعضای تیم ملی المپیک که از 55 نفر نرمشکار و تعداد نامشخصی خدم و حشم و توپ جمع کن و حوله بادزن و کهنه شور و خشتک بند زن و... تشکیل شده بودن مدتی پیش رفتن چین تا المپیک کنن.
گزارشگرای صدا و سیما هم یه حالی کردن و رفتن و اونجا حسابی سُکیدن. تازه پشت تلویزیون هم می‌نالن که اونجا خیلی به ما سخت می گذره. اینقدر گزارش از کوه بیستون می کَنیم که دستامون تاول زده!
قبل از اعزام به المپیک همه اعضای المپیکی یه جا جمع شدن و دست روی دست هم گذاشتن، البته خانما به علت مسائل اخلاقی دستشون رو روی سرشون گذاشتن و سرشون رو به طرف دستای هم پیمانان گرفتن که بگن ما هم آره!
خلاصه‌ی فحوای کلام مصادره از افواه عموم قطبای مجمع متحاصله این بود که:
«به علت ازدیاد اجناس بنجل چینی در کشور ایران و تمامی دنیا ما باید جهت حمایت از مردم مظلوم دنیا به خصوص کشورهای بدبخت و سیاه سوخته در این المپیک هیچ مدالی نگیریم. با توجه به اینکه شهر بیجینگ که فارسی آن بنجل می شود مرکز اجناس بنجل دنیاست، با این حرکت فریاد ما به همه دنیا خواهد رسید.»
حسین رضا زاده که دید اگه مدالش نیاد خیلی تابلو میشه گفت بابا با آبروی ما بازی نکنید من اصلا المپیک نمیام چون هر چیم بخوام کم بزنم بازم اول میشم؛ آخه این نون بربریای اردبیل لامصب زور داره.
......
اما در جریان برگزاری این دوره از مسابقات دو نفر از این خیل عظیم به عهد خود وفا نکردند و پیمان خوردند و نمکدان را شکستند.
مراد محمدی اولین فردی بود که خلاف مراد جمع عمل کرد. برخی می گفتند سرمایه داران شهر بنجل(بیجینگ) او را خریده اند تا اجناسشان در ایران فروش برود.
اعضای تیم گفتند حالا یه مدال برنز خیلی تو چشم نمی زنه دیگه هم کسی از عهدش تخطی نمی کنه!
اما در این بین یه بنده خدایی بود که همه اونو جزو پیر و پاتالا حساب می کردن، واسه همین تو عهد داخلش نکردن؛ چون همینطوریش معلوم بود با این سنش مدال حلبی هم نمی تونه بگیره!
ولی این دم دمای آخر زد و همون هادی ساعی یکی از این مدال طلاهای بنجل رو گرفت...
من نمی دونم سرنوشت این هادی جون چی میشه! چون بازیش یک ساعت پیش تموم شد و هنوز به ایران نیومده!


فواید مدال هادی ساعی:
1- سرودای ورزشکاران دلاوران صدا و سیما که برا همچین موقعی ترشی انداخته بودن هدر نرفت.
2- با زیاد نشون دادن صحنه های لگد کاری ساعی و صحنه‌ی اعطای مدال( البته با سانسور اون خانم چینی زشته) و زیاد تو چشم نشان دادن مدال، دهن مردم برای مدت 4 سال دیگر بسته میشه.
3- این حرف که:«خب حالا این المپیک تموم شد باید برای المپیک دیگه برنامه ریزی کنیم » بار دیگر تکرار میشه که مردم درست تلفظش رو یاد بگیرن.
4- چون دیگه نمیشه این ناکامی المپیک رو به دولت قبلی چسبوند اونو به دولت بعدی می چسبونیم!

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:24 توسط حمید |

می گن خر وقتی آب می خوره آب رو می جوه که یک وقت آشغالی، زالویی، جکی، جونوری نداشته باشه. این نشون میده که خر خیلی محتاط و آینده نگره. حالا بگید خر خره.

ما آدما که ادعا می کنیم خر نیستیم گاهی به اندازه این خره هم کارهامون رو نمی جویم ببینیم جاییش خراب نباشه. همینطوری فرتی هورت می کشیم بالا... بعد که دلمون درد گرفت تازه می خوایم اونو برگردونیم. ولی دیگه به این راحتی نیست.

خیلی از کارای زندگی ما همینطوره. مخصوصا ما جوونا که هنوز مثل خشت خامیم.

یه مثال بارزش بحث شیرین و ترش ازدواجه.

بنده خدا بدون اینکه بشناسه این دختره کیه، خونوادش کیه، خودش چیکارس، اخلاقش چیه و... در نونوایی می بینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه و کبکش سوت بلبلی میزنه و  ...

مادرشو بر میداره میبره و به زور این دختره رو می گیره و یک ماه بعدم که می فهمه چه جونوری گیرش اومده، با این مهریه سنگین دیگه نه راه پس داره نه پیش.

خب شاید حقش باشه.

یه کمی خر می شد، می جوید، تا یه عمری دل درد نکشه.

حالا بگید خر، خره!


پی نوشتز:

یه وقت نگید من دلم تو ازدواج درد گرفته. نه... خدا بهترین زنی که برام ممکن بود بهم داده.

اینو برا خیلی از کسایی که خودم می شناسم و ناشناخته پا تو گرداب ازدواج بدون آگاهی گذاشتن نوشتم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:8 توسط حمید |

 

می گویم! عجله نکنید.

اول الامر بگویم که وقتی می گویند طبیعت در ذهن من گل و گیاه و درخت و آب و کلاغ و...می آید؛ بعد نیاید بیخ خِر من بی خرد را بچسبید که طبیعت فقط این­ها نیست، من ذهنم کوچک است و چیز دیگری غیر از این­ها در آن نمی­روید.

ثانیا بگویم که متنی که بالای متن است(همان عنوان) از نظر منطقی و حقوقی و سیاسی و.... اشتباه است، زیرا زمین و طبیعت هیچ پدر و مادری ندارد که از جایی در بیاید.

ثالثا سخن را از روده­ی دراز می زادیم و به شرح روشهای در آوردن جد و آباد طبیعت می پردازم:

1


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:3 توسط حمید |