مشهدي حاصل گشت با عيال و متعلقات شوهر عيال (= خودم)، جمع الحساب 11 نفر.
بليط هواپيما و شوق تاريخي پرواز انسان!!
هالولت* دائي ما دو روز قبل از ما توفيقش شده بود و پريده بود. در تفاسير گفته بود با هواپيما سبزه رفتيم. ما هم بهش تير تير خنديديم. اما در فرودگاه وقتي به بيخ ريش مبارک طیاره رسيديم با لوله اي سبز مواجه شديم که دو قوطی حلبی با علامت روغن ورامین به جناحين آن چسبیده است. همین لوله بخاری قرار بود ما را از کف اصفهان بخوابونه کف مشهد. البته اگر خدا بخواهد و موتور و بال و بدنه و چشماي خلبانش!
حالا جخ تازه فهميديم هواپيما سبزه چيه! يه هواپيماي توپولوف زوار در رفته که براي مخفي کردن چهره ي چون قصابش رنگ سبز روش ماليدن! چهارتا ادم ساک به دست هم به بغلش کشيده بودن که نشون بدن هميشه بايد ساک آخرت دستتون باشه.
اما هيچ جاي هواپيما اثري از نام با مسماي توپولوف نبود. بعد از ترکيدن اون توپولوف لگن که زده بود تو خاکي آخرت و مجموع مسافرين نگون بخت را يکراست کنتراکت حضرت عزرائيل روحي فداه کرده بود مردم حتي از آدماي توپول هم وحشت داشتن چه برسه به توپولف. واسه همين خلبان هم وقتي داشت از بلندگو با مسافرا درد دل مي کرد گفت ما الان سوار هواپيماي TU-154 هستيم که آدما وحشت نکنن. مثل اينه که يکي رو سوار ژيان بکنند و بگن ما الان سوار سيتروئن 600 سي سي شده ايم! نه از سيتروئنش چيزي حاليش ميشه نه از 600 اش!
يه نيم ساعتي که تو هواپيما منتظر بوديم تا توپولف خان جهت پراندن ما انتهاي مبارکشان گرم بشود به علت عدم وجود تهويه، هواپيما شده بود عينهو حمام عمومي آن هم از نوع زنانه که بوي پيرزن در آن موج مي زند. آخه هواپیمای طراحی شده برای آب و هوای سیبری، که دیگر احتیاجی به کولر ندارد. کاش يک کولرآبي 7000 توي راهرو مي گذاشتند تا مسافرا تمام مسئولين و غيره جات را فحش کش نکنن.
خلاصه بگذرد که در هوا بر ما چه گذشت، اما توپولوف هر چه که هست کارخانه خداشناسي است. آدم که هيچي! جونور هم اگر توي توپولوف بشينه اينقدر ياد خدا مي کنه و دلش مي شکنه که مثل جت به خدا نزديک ميشه و اينجاست که خداوند رو از رگ گردن هم نزديکتر ميبينه.
اما....
آي اونايي که سوار توپولوف شدين و جون سالم به در بردين بدونين که خدا ميگه:
و اذا غشيهم موج کاظلل دعوالله مخلصين له الدين فلما نجاهم من البحر ....(شماره آيشو يادم نيست. سورشم خاطرم نيست! اصلا اين آيه قرآنه؟؟؟ آره فکر کنم!)
به زبون خودمون يعني وقتي تو کشتي( توپولف) سوار ميشي و موج دريا (چاله هاي هوايي) دهنتو سرويس ميکنه و ميري که غرق بشي ( سقوط آزاد کني) همچين خدا خدا مي کني که نگو. اما وقتي به ساحل ميرسي ( تو فرودگاه لندينگ مي کني و به ديوار فرودگاه بر خورد نمي کني) ديگه خدا کشک ميشه؟ فکر نکن ديگه تموم شده! آخه يه بار ديگه هم گذارت به کشتي (توپولوف) مي خوره!
طراح کاریکاتورهای استفاده شده در این پست را پیدا نکردم. امیدوارم که کپی کاری ما را ببخشند.
شرکت توپولف یکی از شرکت های بسیار باسابقه در طراحی هواپیماست و هواپیماهای خوبی هم دارد ولی آنچه که به دست ما ایرانیها می رسد چیزی نیست الا یک پرنده از رده خارج شده.

در آستانهی رسیدن به سال پر ابهت گـــــــــــــــــاو، دیشب دو اتفاق نا میمون برایم افتاد.
اولیشو نمی گم (که رفته بودم خواستگاری!)، ولی هر چی بود باعث دومی شد!
اولی اعصابمو ریخت به هم و با این اعصاب پیکان ۷۲ گرامی رو گازیدم تا برسم خونمون. می خواستم از یک نیسان وانت بسبقتم که ییهو به چپ پیچید و ما را هُلید به توی جدول و بالاخره پس از سالها جدول زدن در خواب در بیداری نیز مفتخر شدم!
صدای ترمز و بعد تــــــــــــــــققققق! تایر خورد تو جدول پکید و اکسل کجید، نیسانیه هم دِ فرار...
در ماشینو به سختی باز کردم. یکی از اون طرف خیابون با زیرپوشش که پشماش از همه سوراخاش در رفته بود پرید کنار ماشینو با اون سیبیل کلفتش اظهار فضل کرد که من تا حالا تو عمرم نیسانی با شعور ندیدم ... همشون بلا نسبت گاون! بعد که اومدم ماشینو تعمیر کنم دیدم که حرف اون بابای زیرپوشیه درسته! چون حداقل 200-300 هزار تومنی زده بود تو گوش جیب تهی از جرینگ من!
تا مدتی روی رابطه نیسان و گاو فکر می کردم. نیسان آدمو گاو می کنه یا آدمای گاو نیسان می خرن؟
گاو بودن یا نبودن! مسأله اینست!
to be cow or not to be cow
that is the question
من وانت زیاد روندم مزدا 1000،1600،1800،2000 تویوتا و نیسان. ولی هیچ کدوم مثل نیسان نیست. آدم که پشتش میشینه خیلی احساس گاو بودن بهش دست میده. این میتونه تقصیر طراحی شرکت ژاپنی باشه! نمی دونم!!! شایدم به مزاق ما ایرانیا خوش نیومده.
بالاخره این مسأله معزلیه که باید حل بشه. از دیدگاه روانشناختی شاید ساختار این ماشین عامل نوعی افسار گسیختگی برون مغزی در وجود ناخوداگاه رانندگان می شه که اونا رو تا مرزی از جنون در رانندگی میرسونه که باعث میشه:
1- هیچگاه راهنما نزنند
2- همیشه با نور بالا حرکت کنند
3- به هیچ عنوان اجازه سبقت به احدی را ندهند
4- پشت گلگیر ماشین تمایلات عاطفی و عشقی خود را ابراز کنند
5- همه پیکان ها را هل بدهند توی جدول
نوع صدای فور فوری که موتور نیسان داره اثر مستقیم بر روی مغز می گذاره و نوع صندلی و فرمان روی بدن. آدمی که نیسان سوار میشه احساس می کنه که بر اریکه قدرت بی انتهایی سوار شده عینهو تانک چیفتن. و با این احساس دوست داره که تموم ماشینای دور و وَر رو له کنه!
باز کردن کامل این بحث نیاز به اطلاعات تخصصی دامپزشکی و روانشناسی و خوردوسازیه که بنده ندارم. ولی امیدوارم اگر وقتی خدای ناکرده نیسان دار شدم هیچ پیکانی رو نفرستم برم توی جدول. شما هم سعی کنید.
سال گاوی خوبی داشته باشین!!!
بعضیا کرم دارن بعضیا کرم
یه رفیق داشتم که خیلی کرم داشت، گاهی آدمو جر می آورد.
ولی یه رفیق داشتم که خیلی با کرم بود، بچه نازی بود.
کلاً بین آدمای کرم دار و کرم دار خیلی فرقه!
بعضیا عنصر وجودشون طلاس بعضیام آهن قراضه اس که روش آب کُرُم دادن.
بعضیا مثل بیسکوییت کرم دار می مونن. بیرونشون ترد و خشکه ولی وسطشون نرم و لذیذ.
- دیگه مجبوره ریشاشو همیشه اصلاح کنه!( البته تا همون دو برج اولش، وقتی دیگه خودتو قالب کردی و دیگه راه برگشت نیست اشکالی نداره)
- کفشاشو که تا حالا بوی واکس نخورده هر روز سه بار وکس بکشه!( اینم تا یک ماه اول کافیه)
- با اینکه از رسمی بودن متنفره باید دیگه با کت و شلوار و خیلی رسمی تو مجالس حاضر بشه.(اینو دیگه مجبوری! چون برات کت و شلوار خریدن، اگه نپوشی که دیگه هیچی!)
- دیگه نمی تونه یواشکی دستشو بکنه تو دماغش، چون یکی ثانیه به ثانیه تحت نظرش داره.
- دیگه وقتی یه فیلم هالیوودی می خواد ببینه برا صحنه های ماچ و موچش آب از دهنش راه نمیفته! یا وقتی یه فیلم میگیره نمیزنه جلو که صحنه های حساسشو ببینه!
- دیگه هر حرفی و هر کاری رو نمیتونی بکنی! اگه این کارا رو قبلا هم می کردی الان انجام بدی می گن! اوهووو ببین پسره رو از روزی که زن گرفته چقدر تغییر کرده. این حرفا و کارا رو خانم تو دهنش گذاشته!
- دیگه نمی تونی با زیر شلواری بری در دکون نونوایی نون بخری. چون امکان داره یکی از اقوام خانمت که اتفاقا خواستگار قبلیش بوده تو رو ببینه و بره همه جا جار بزنه که عجب دوماد کَلپَتره ای گیرشون اومده با زیر شلواری راه راه خشتک پاره میره تو مجالس عمومی!
- مجبوری کلی قبض موبایل بدی( من از این یکی مستثنی بودم. چون مکالماتم حداکثر 3 دقیقه طول می کشید! من نمی دونم این زوجای جوون چی بهم می گن که 3 ساعت پشت گوشین؟ خداییش منو و خانومم 2 دقیقه حرف بزنیم کم میاریم!)
- اصلا نمی فهمی پولای تو جیبت چجوری غیب میشه!
- یادش بخیر در این عکس ۷۸ کیلو بودیم. ولی کنون ۸۷ کیلوییم!!!
من نمی گم برید بخوانید
اینم کار ما:
بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید (آخرین نامه یک دانشجوی خود کشی کرده):
سلام
نمی دانم این نامه را برای چه خری بنویسم. هیچ گاوی نیست که در این طویله مرا درک کند. روز و شب مثل سگ درس خواندم و خواندم، افتادم و افتادم. مثل شتر هر ترم مشروط شدم.
ریش بزی گذاشتم بلکه کسی مرا به عنوان یک دانشجو بپذیرد ولی حیف که قیافه ام مثل قورباغه بود و به عنوان جارو کش هم مرا قبول نمی کردند.
همیشه جزوه هایم را با 4 رنگ و خوشکل نوشتم، به عشق اینکه یک ماده خری بیاید از من جزوه قرض کند و تریپ لاو با هم برویم، ولی همیشه دخترها پیش بزغاله های کلاس می رفتند.
نصف شب ها همیشه خواب می دیدم که استادهایمان به شکل دسته ای گودزیلا به من حمله می کنند و دندانهایشان را قریچ قریچ برای من تیز می کنند. البته تو بیداری هم همچین فرقی با اون خوابا نداشتن. الهی منقرض بشن(دایناسورا رو می گم)
خوابگاه هم که باغ وحشی برای خودش بود. یکی مثل خرس می خوابید، یکی مثل میمون از در و دیوار و تخت بالا می رفت.یکی مثل گور خر همیشه شلوار و پیرهن راه راه می پوشید. یکی هم مثل گوریل هر چی تو اتاق بود می خورد.
نمی دونم من بین این همه جونور چی شدم. شاید مثل این ساندیس های چند میوه عصاره ای از همه جانور های موجود شدم.
حالا دیگه خسته شدم. رفتم تو خط خود کشی و این مایه ها بلکه از دست این باغ وحش گُنده نجات پیدا کنم.
بعد مرگم مرا بسوزانید و خاکسترم را بر باد دهید تا دست هیچ جانوری به من نرسد.
چاکر شما دانشجوی 4 ترم مشروط

عقده ها اگر خالی نشوند خودشان خالی می شوند.
حرف ها اگر گفته نشوند جایی باید تخلیه شوند.
دل ها اگر زخم شوند جایی باید التیام یابند.
سخن ها اگر گفته نشوند به تریبونی برای بیان احتیاج دارند تا بریزیند و گفته شوند.
.......
یادم میآید در زمان هایی که بچه یا جوان یا نوجوان بودم هر کجا که به دستشویی عمومی پای می گذاشتم پر بود از افاضات و فضولات رهگذران عقده خالی نکرده و بیخ گلو گیر کرده.
گاهی دقایقی از وقت خود را صرف این عقدهنامه مردم درد دیده می کردم تا عقده کنجکاوی خود را نیز ارضا کنم!
نوشته ها بر دو محور اصلی استوار بود:
1- شعارهای رکیک سیاسی
2- حرفهای رکیک جنس ی(بدلیل ترس از فیل تیر شدن به توصیه مقداد عزیز مجبوریم اینچنین بنویسیم!)
* * * * * * *
الان وقتی توی دستشویی ها میرم کمتر از این چیزا می بینم.
چون جاهای دیگه ای برا تخلیه این عقده ها به وجود اومده.
یکی از این جاها اینترنته.
خیلی از این سایتای «در مستراحی» که بری مضمونش همونه فقط شکلش تغییر کرده!
این عکس رو دوران دانشجوییم از مجتمع کلاسای دانشگاه صنعتی اصفهان گرفتم.
اینم یه جور عقده ی مختلط طلبیه
بوَد این ماه ماهِ توشـــــه کردن به درگــاه الــــهی توبه کردن
به هنگام سحر توشه شکم را به افطار از نخوردن توبه کردن
* * *
نوای ربــــــنــا آمـــد دوباره شکم از بی غذایی پاره پاره
خداوندا دقایق تند گردان که افطاری کنیم از بهر چاره
فکر کنم شعر نگم بهتره!!!؟؟؟

مدال چینی بُنجُل ... بیجینگ!
اعضای تیم ملی المپیک که از 55 نفر نرمشکار و تعداد نامشخصی خدم و حشم و توپ جمع کن و حوله بادزن و کهنه شور و خشتک بند زن و... تشکیل شده بودن مدتی پیش رفتن چین تا المپیک کنن.
گزارشگرای صدا و سیما هم یه حالی کردن و رفتن و اونجا حسابی سُکیدن. تازه پشت تلویزیون هم مینالن که اونجا خیلی به ما سخت می گذره. اینقدر گزارش از کوه بیستون می کَنیم که دستامون تاول زده!
قبل از اعزام به المپیک همه اعضای المپیکی یه جا جمع شدن و دست روی دست هم گذاشتن، البته خانما به علت مسائل اخلاقی دستشون رو روی سرشون گذاشتن و سرشون رو به طرف دستای هم پیمانان گرفتن که بگن ما هم آره!
خلاصهی فحوای کلام مصادره از افواه عموم قطبای مجمع متحاصله این بود که:
«به علت ازدیاد اجناس بنجل چینی در کشور ایران و تمامی دنیا ما باید جهت حمایت از مردم مظلوم دنیا به خصوص کشورهای بدبخت و سیاه سوخته در این المپیک هیچ مدالی نگیریم. با توجه به اینکه شهر بیجینگ که فارسی آن بنجل می شود مرکز اجناس بنجل دنیاست، با این حرکت فریاد ما به همه دنیا خواهد رسید.»
حسین رضا زاده که دید اگه مدالش نیاد خیلی تابلو میشه گفت بابا با آبروی ما بازی نکنید من اصلا المپیک نمیام چون هر چیم بخوام کم بزنم بازم اول میشم؛ آخه این نون بربریای اردبیل لامصب زور داره.
......
اما در جریان برگزاری این دوره از مسابقات دو نفر از این خیل عظیم به عهد خود وفا نکردند و پیمان خوردند و نمکدان را شکستند.
مراد محمدی اولین فردی بود که خلاف مراد جمع عمل کرد. برخی می گفتند سرمایه داران شهر بنجل(بیجینگ) او را خریده اند تا اجناسشان در ایران فروش برود.
اعضای تیم گفتند حالا یه مدال برنز خیلی تو چشم نمی زنه دیگه هم کسی از عهدش تخطی نمی کنه!
اما در این بین یه بنده خدایی بود که همه اونو جزو پیر و پاتالا حساب می کردن، واسه همین تو عهد داخلش نکردن؛ چون همینطوریش معلوم بود با این سنش مدال حلبی هم نمی تونه بگیره!
ولی این دم دمای آخر زد و همون هادی ساعی یکی از این مدال طلاهای بنجل رو گرفت...
من نمی دونم سرنوشت این هادی جون چی میشه! چون بازیش یک ساعت پیش تموم شد و هنوز به ایران نیومده!